معشوقه ساعت هشت

 

به نام خدا

 

قصه فرق می کرد ، آن ماجرای ماورایی ، آن ...

با بلوز شلوار قرمزی ، پاهای براق لختش از سایه چشم هایم عبور کرد .

آشنا نبود ، هیچ چیز میان ما ،انگار از دل ها یمان .

صبح های مدرسه و شب های انتظار، از پرده تیره گی ، نقطه های روشن"او".

تصور قهر بی هنگام ، آرام  آرام .. با پای رقصان .. خیره خیره تا لحظه شکوفه دوستی .

تولد صدای بی معنی .. پیوندش با تپش های سخت ، آنی که دنبالت  می گشتم.  

راز فاش شد. صدای تو لزرید ، از اتفاقی  ناگهانی آن   

آن شب ،..غریب .. ایستاده .. کنار تو ..  پیش از لمس آشنایی .. تپش های سخت تو.

اشک  روی ستون سخت سنگی .. از بوی خوش اندامت .. صدای آشنایت .. و حواس پرتی نا به   هنگامت ..

هان!!!

بغضم گرفت. صدای تلفن ، همان نوزاد بی معنی نشان از "تو" می داد  .

رویای من خیال هم آغوشی با تو ، رویای تو ؟

از لابه لای پنجره تاریک تا دیر نشدن صبح های مدرسه  ..

این همه سال خسته ات نمی کرد ؟!

آرزوی تاریکی شهر دیر شد ، خیره خیره در امتداد خطی از مه و نور

معشوقه ساعت هشت برای آخرین بار این گونه صدایم کن

الف ،میم ، یا ، نون 

 

/ 26 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

سلام عاشقانه.......عاشقانه....نقد که ابدا" اما نظرم اینه که یکم توضیحات کمتر میشد،بهتر بود.میتونست از نظر حسی قوی تر باشه.یکنواخت بود جز آخرش که انصافا" پایان بندی خوبی داشت.صراحتمو ببخشید. قلمتان جاوید

دوستدار تو

ارزوی موفقیت

Foroozan Beiranvand

با سلام.وبتون حالت خاصی برام داره... موفق باشید[گل]