برای عزیزی که عزیزش رفت

دریک شب زمستانی سرد خواب دیدم .رویای مرگ مردی که همه ی زندگی من را با ذره ذره ازمحبت های بی دریغش ساخته بود و فردای آن روز رویای کابوس بارمن به حقیقت پیوست و آن مرد رفت .آن مرد رفت و همه چیز را باخود برد .

آه پدربزرگ عزیزم

 

همه چیزرا حتی ...

واین اتفاق درروزهای آغاز سال برای یکی ازعزیزترین دوستان من .برای کسی که بخش بزرگی اززندگی داستانی ام رابه عنوان یک شاگرد تاابد مدیونش هستم . کسی که آموزه هایش سهم بزرگی درهمه ی نوشته هایم وپاکی و مهربانی اش جایگاه با ارزشی درزندگیم دارد .

اما این بار آن، مرد نبود که رفته بود .عزیز بود .عزیزی که من هیچ وقت آن راندیدم ولی برای من هم به مانند او عزیز بود .

امیدوارم دلداری های ناچیز من موجب تسلی خاطرت شده باشد .

باقی عمرخودت باشد .

امین موسی وند

 

/ 0 نظر / 18 بازدید