اززبان یک معتاد

نوشته: سرکارخانم مرضیه نظامی

فوق دیپلم مدیریت بازگانی و دانشجوی رشته ی جامعه شناسی

متولد سال 1366. خرمشهر.

ازروزی که چشم بازکردم و به دنیا اومدم تحقیردیدم و دشنام و ناسزا تا روزی که به سن جوانی رسیدم و به قول معروف برای خودم کسی شدم .با اینکه خانواده پولداری داشتم اما هیچ گاه اجازه هیچ کاری رو به من ندادن .

همش می گفتن : "تو نمی تونی  .تو مال این کارنیستی"

تا به دانشگاه رفتم ، سعی کردم انسان مستقلی باشم و ازخانواده ای که هیچ خیری ازشون ندیده بودم جدا شم اما متاسفانه کاردرست و درمونی برام پیدا نشد و وقتی دیدم که دوستانی دارم که بیشتر ازخانواده به من محبت می کنند سعی کردم بیشتر با اونا باشم تا ...

روزی که دوستم پرهام اون مواد لعنتی رو بهم پیشنهاد کرد .

منم پذیرفتم.منم شدم یکی مثل خودشون .

حالا که ازطرف دوستان به ظاهر دوستم طرد شدم گوشه خیابان نشستم و دارم گدایی می کنم که پول موادمو جورکنم که ...

پسربچه ای با مادرش ازکنارم رد می شه و می گه :مامان این آقا پول بدیم ،مال بدیم .

مامانش یه نگاهی به من می کنه و می گه: نه  پسرم این معتاده !

 

 

/ 5 نظر / 7 بازدید
نظام الدین مقدسی

درود بر شما نمی توانم نظری بدهم . نوشتار بین روایت و دل نوشته و خاطره مانده است . منتظر نوشته های بعدی می مانم . بدرود

امين موسي وند

با سلام ابتدا ممنون از مرضيه عزيز و بزرگوار كه به من لطف داشت و اين نوشته را با هرسختي كه بود به من رسوند .همانطور كه به خودش هم گفتم با ديدن نوشته هاي زيبا و اغلب كوتاهي كه قبلا ازاو ديدم به خوبي پيداست كه ااستعداد شكوفايي هرچه بيشتررو داره و درباره اين نوشته كه بدون اينكه آن را به قالبي خاص منحصر كنيم لازم به ذكر است كه

امين موسي وند

همين كه يك گام بلند درجهت نوشتن برداشته ميشود خود يك ارزش والا محسوب مي شود .مسلما نمي توان از اولين نوشته هركس انتظار بالايي رو طلب كرد .اما اين نوشته را با هيچ توجيه اي نمي توان در چهارچوب داستان قرار داد .چون از چهارچوب اوليه داستان بدون درنظرگرفتن موارد ديگر كاملا دور افتاده .ميتوان آن را يك حاطره درنظرگرفت .خاطره اي كه ايده خوبي براي نوشتن هرقالبي توصيه ميكند .اما نوشته درعين كليشه اي بودن و داشتن ويژگي زود گذر ي كه نويسنده انگار براي رسيدن به هسته نوشته شتاب بسيار ي كرده خود خالي ازلطف نيست .ديالوگ ها هم ميتوانند در يك داستان با كمي تعديل به كار روند . اما من به هيچ وجه اين نوشته را نوشته داستاني نمي دانم . با آرزوي موفقيت [گل]

انجمن اهل قلم

سلام متن بیشتر به خطره میخورد تا داستان کوتاه چون ژیرنگ استواری نداشت . اگر بازنویسی شود بهتر خاهد شد امتحان کنید. دوست خوب به وبلاگ انجمن اهل قلم ما هم سری بزنید. سژاس مسئول انجمن شاهروبندی [گل]