عاشقانه برای عشقی ازلی

3

2

1

من مثل خیلی از آدم ها،آدم هایی که زندگی در رحم مادرشان را به یاد نمی

آورند. لحظات آن جا را در جلوی دیدگانم احساس میکنم .

من موهای بلندی داشتم .خیلی بلند .اما نذر شد و این نذر دراینجا ،مشهد ادا

شد . موهای خوشگل من از ته زده شد و شبیه یه موش کچل نازنین شدم .

روز اول مدرسه با توبودم .روز سرما و یخ بستن دانه های برف .روزی که هردو

زمین خوردیم اما این دست های مهربون تو بود که تاوان همه این عشق رو داد

.

روی دو تیکه کاغذ کوچولواز حمد و سوره نوشتی . داداش حمید از تکلیفش

گذشته بود . اما جوهر وجود نازنینت در تک تک واژگان مقدس طنینی انداخت

تا این فراموشی حتی برای یک رکعت هم تکرار نشود .

حتی برای یک وعده من  و داداشی رو از آشپزی های با شوق و علاقه ات ،با خستگی هایت، همون زمانی که بیمار میشدی و درد داشتی اما بازهم از جای خودت پا میشدی زودتر از همه .

حمید تورا زود تنها گذاشت تا زندگی جیدی خودرا درکنار معشوقه مهربانش

بسازد و حالا میوه این زندگی وجودی است که من فکرمیکنم تو بیشتر ازمن

عاشقش شدی و هستی .

همیشه عاشق داشتن یک دختر بودی . من هم خوشحال بودم . می تونستم هر

وقت که دلم بخواد با او لج بازی کنم .تا دلم بخواد او رو بزنم و ادب کنم . من

همیشه از خدا می خواستم که به جای من یه دختر به تو میداد .

قلب پاک و مهربون تو ازچه جنسیه ؟ میدونی که مقصربگو ومگوها تو نیستی

.اما بازم توبودی که با واژگان گرم و بوسه های شیرینت ما را از قهرهای بچه

گانه بیرون می آوردی ؟

و حالا هم که بزرگ شدم .نه بزرگ نشدم ...

آهنگ استینگ توی گوشم میخونه .الان است که بغضی سنگین شکسته شود .

بغض از همه ی بدی هایی که درحق زلالی و پاکی تو انجام دادم .آره این من

بودم که گاه و بیگاه سرتو داد می کشیدم. ابا یی ندارم .اعتراف می کنم  گاهی

اوقات آن قدر پست بودم که به تو ناسزا هم بگویم ..

وامان از  لجاجت های من .همان  زمان هایی که خدا هم نمی توانست من رو

ازتصمیمی که گرفته بودم برگرداند .

تو یه روز بارونی من رو ازرفتن به باشگاه تکواندو محروم کردی .فقط برای

اینکه سرما نخورم اما من برای چند روز جدای از تو غذا خوردم تا دیگر زیربار

حرف کسی نروم .

ولی ازاین ورزش کابوس وار برای من چیزی نماند جز درد .

تو هیچ وقت ازسرخود کارکردن های من ،از اخلاق بدم ذره ای گله نکردی

ولی یادت هست که من یک بار از دست تو پیش دایی گله کردم .

و الان

همه ی این کش و قوس ها ی بچگی گذشت و تو و پدر عزیزم ازمن شخصیتی

جسور و مستقل رو ساختین .شخصیتی که اگر عمرش به دنیا باشد هدف های

بسیار مهمی در پیش دارد و میداند که تنها با دعا های شماست که به آن ها

خواهد رسید .کسی که بیست و یک سالش شده .بیست و یک سال از دل زمانه

ی خود درد کشیده و همواره به عنوان یک کوچک، به عنوان فرزند داستان و

به عنوان یک شاگرد ازچیزی که باید حرف می زده، زده و بیشتر ازاون چیزی

که انتظار داشته حرف شنیده .حرف هایی که ...

ولش کن .بی خیال .من به همه ی آن حرف ها لبخند زدم .

دوست داشتنی ترین لحظه ای که با تو بودم :آن جایی که من رو بعد از شش

ماه ندیدن محکم در آغوشت فشردی .

مامان جون،مهناز خانم  روزت مبارک .امیدوارم از کادویی که واست فرستادم

خوشت بیاد .تکراریه ولی خوشگله .

دست بوس تو امین

 

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد حسینی مقدم

پستت را که خواندم عزیزم خیلی خوب بود خودم هم که نیستم این چند وقت خیلی کار سرم ریخته بود کلا هم چندان حالم خوب نیست عزیزم

آرش شفاعی

ممنون که سر زدی . نوشته ی سرشار از حسی بود

الهه خباز

سلام تبریک می گم هم روز مادر رو به مادرتون و هم داشتن این همه شجاعت رو به شما اعتراف به اشتباهات شجاعانه ترین کاری هست که یک ادم می تونه انجام بده

اهل قلم

سلام. نوشته زیبایی بود. من هم روز مادر رو تبریک میگم. قلمتان همیشه سبز. [گل]

راضیه مقدم

سلام آقای موسی وند نوشته هاتون دارن یکدست می شن.واین برای ادامه نوشتن یه موفقیت بزرگه. پیروز وکامیاب باشید

الهه خباز

سلام و درود با دو رباعی به روزم و منتظر[گل]

شقایق

سلام وب جالبی دلرید خوشحال میشم به خونه من هم سر بزنیدمنتظر نظراتتون هستم!موفق باشید!