برف شادی

و آن هنگام که بی علت در کوچه پس کوچه های شهر قدم میزدم .

در گوشه ی آتلیه عروس و داماد؛ مردی ازجنس من ، ازجنس تو. با سفره ای از سکه های ریز و درشت .

قامت خمیده ، پاهای سست و تن بی جانش . نگاهش نزدیک به همان .آن که ما می پنداریم درجستجوی زمانی ازدست رفته میگردد.

و کودکی شبیه به آنچه از کودکی برای من وتو مانده ، درانتظاربارش تند برف شادی ازمیان ما .

http://monti.blogfa.com

 

/ 1 نظر / 17 بازدید