با عمو حسین چرا که نه ؟!!!

 

به نام نامی رحمان

 

خواب با تو قهر است .دو ستاره یکی شیری دیگری آبی ؛ بغل دست شاسی که قسمتی از  آن چنین است

تو رابه خاطر دوست داشتن دوست می دارم .

در تاریکی و تنهایی اتاق به ستاره های شب رنگ زل بزن .

عمو حسین رو همه می شناسند همون که گاو شیرده بزرگی داشت . مردی که ..

رفتن به باغ او برای من شیرین ترین خبر بود . چند سال روستا نرفتی ؟ قبل تربیشتر اینجا بودی . یادت نمی آد یک هفته برای مراسم عروسی ٰ؛روزی که بچه ها اشتباهی خیست کردند .  واسه خشک شدن لباسای قشنگت ساعت ها تو نور آفتاب صبرکردی .

ایمان و بابک که با هم از سنگ ها بالا می رفتید  و عکس یادگاری می گرفتین .

جکسون خوب یادت هست .سگی که همه را ترساند اما با تو و صاحبش زیاد مهربون بود .

گذشته و خونه کاه گلی عمو حسین با طویله پر ازگاو و گوسفند . ساده و بی ریا از کنارت گذشتند . باور کنم آن ها هم دوست داشتند برای لحظه ای صبرکنی ؟

بچه دهاتی ها با گذشته هیچ فرقی نکردند .هنوزهم صاحب قلب های قشنگی اند . هنوز سرشون رو تا  ته می زنند. صورت و لباسشان با تو حرف می زند . راه رفتن درکنارشان لذت بخش ومعنی نگاه شان مبهم .

خیلی ساله پشت وانت عمو سوارنشدی. باید سرپا ایستاد چون بارمیوه زیادی اینجا جمع شده . توراه پر ازچاله چوله روده و معده است که بالا می آد . ازجای غریبی که نامش شهراست .  مردم خوبی نداشت بمانند برای آخرقصه .

از برکه ها می گذشت . شاخه های دراز ازمقابلت عبور میکند . دهاتی ها برای تو دست تکان می دهند از لباس پلو خوری تنت بو بردند تو مال آنجا نیستی یا بهتر این که ازآنها نیستی .

 

 عمو حسین کجا قراراست لذت رنج این سفر را تمام کند . بالاخره که ایستاد .    

بهتر نیست کناردست او کمی باغبانی کنی .از درخت بالا نرو ولی یاد بگیر چگونه میوه  را باید چید و چه طور باید از درخت نگهداری کرد و به آن سم داد .

عمو حسین رو دوست داری .دوست داشتن است که تو را می خنداند با شوخی های ساده ای که رنجت نمی دهند . اجازه می دهد عکسی به یادگار داشته باشی و ساده عمو که او را این چنین فریب می دهی  : تو اینترنت معروفت می کنم .

لهجه اومتفاوت از شهری هاست اما تو بهتر ازهرکس دیگری می فهمی .هیچ وقت نتوانستی یک جمله  را با این لهجه ادا کنی آخه تو چطور دانشجوی ادبیاتی هستی ؟

از آن طرف صدای الاغ و از طرف دیگرت صدای سگ می آد .کاش بتوان دراین جا که شبیه هیچ جا نیست برای بیشتر ازامروز ماند .

دست های عمو حسین میوه ها را جادو کرده .سرخ و آبدار به دست های تو چشمک می زنند .

سرتاپایت را خاک گرفته و کم کم تاریک می شود . عمو با اینکه دهاتی است آن قدر    شعور ش می رسد که میوه باغ خودش رو پشت به من بخورد .

سیگاری چاق میکند تاخستگی از تنش بیرون بیاید . داستان نویس حالا تو یه پا باغبون شدی و داری از شاخه ها ی  بلند تر میوه می چینی .عمو حسین یه روزه  یادت داد که کدام میوه را باید جدا کرد . به قول ندا شیطونه (من و تو تی وی)   چرا که نه ؟!!!.

همیشه آرزویت بود که  بتوانی درکلبه چوبی تو یه جا شبیه به جایی که امروز بودی زندگی کنی اما هستی آنجا که کسی حاضر نیست هزار تومن پول را  خورد کند .

به دستان عمو حسین و صد تا عمو مثل او بوسه می زنم . پیدا می شود کسی که قدر این دست ها رو بداند ؟

چرا آخرقصه به نفع قهرمان ما تمام نمی شود.

تنها در این نوشته عموی من بودی  اما تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم .

با سپاس از حسین آقای عزیز که پس از سال ها این فرصت بزرگ را دراختیار من گذاشت .

پوزش ازاینکه عکس عموهنوز آماده نیست .

امین موسی وند

/ 11 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ب.ص

مچکرم از دعوتتون زیبا بود اقای موسیوند.

الهه خباز

سلام و درود ساده و صمیمی بود ممنون از دعوتتون

حمید درودی

سلام امین جان خوندم و لذت بردم.. ممنون از دعوتت دوست من [گل]

ستاره کلهر

درود عمو با اینکه دهاتی است اما آنقدر شعورش می‌کشد.... عموی من چون دهاتی بود باغ میوه‌ش رو تقسیم می‌کرد! بسیار زیبا بود ممنونم[گل]

متین منبت

نمیفهمم چیه

ری را جویباری

سلام دوست عزیز... دعوتید به میهمانی واژه هایم: فرش نهصد شانه می خواهی در جهازت؟ ری رای من؟! دردانه ام! این شانه ها امنی برای بودنت نیست حتی اگر دختر عموجان...

ری را جویباری

سلام دوست عزیز... سپاس فراوان از اینکه به میهمانی واژه هایم آمدید. [گل][گل][گل]