از دل آسمان شب 2

 

به نام صاحب زیبایی ها

از دل آسمان شب با افتخار تقدیم میکند

با دو ستاره جوان شعر امروز

 

ترکیبی تازه و نو... محرک های حساس واکنش نشان می دهند ...جست وخیز می کنند ...اصلا آرام و قرار ندارند ...

معمای شگفتی است ... در پس آن قطعه ای رنگارنگ از واژگان ساز می زنند ... ترکیب حروف  اسرار آمیز تو را به سفری جادویی می برد  ...  و این آغاز پرواز است ...  ملکه سرزمین سکسکه مغزی زود اوج می گیرد ...

دوست عزیزم ستاره جوان دکتر فریده خانی

با هم پای صحبت های ملکه سرزمین سسکسه مغزی می نشینیم .

9 مهر 1370در شاهرود متولد شدم.پدرپزشک و مادر خونه دار هستن . بعد از دوتا پسر، خدا منو به خونواده ام داد.

ورودی سال 89 دندانپزشکی مشهد و الان به عنوان استاژر مشغول به تحصیل هستم.

 

دوران دانشجویی به دلیل جو نامناسب دانشگاه،کم کم از فعالیت ادبی زده شدم و به این ترتیب سه سال از شاعری دور موندم.تا این که یلدای 1391، باعث شد من دوباره دست به قلم ببرم.

جرات کردم فعالیتم رو کمی حرفه ای تر کنم، در وبلاگ و فیسبوک اونها رو به نمایش بگذارم که البته با استقبال خیلی زیادی روبرو شد.

سبک خاص خودم رو تو شعر گفتن دارم. برای همین هم متقابلا طرفدارهای خاص خودم رو دارم.

در جامعه امروز ما که رسانه ها و فعالیت های فرهنگی هرروز داره پیشرفت می کنه،  جدیدترین سبک شعری یعنی "پست مدرن" هم جایی برای خودش باز کرده. به نظر من این یک جهش برای جامعه ی شاعری ایرانه. عبور کردن از خط قرمزها،تعبیرهای جدید، نو آوری و حتی حس خشونت در این سبک از شعر باعث شد خیلی ها از جمله من به این سبک علاقه مند بشن.

اما ایرادی که من به شخصه در این سبک دیدم و به دنبالش نخواستم تا همه ی اشعارم رو به این سبک بگم این هست که مخاطب خاص داره.  همه ی مردم نمی تونن مفهوم این نوع شعر رو درک کنن. وقتی یک شعر پست مدرن گذاشته می شه تا مدتها مردم کامنت میدن که واقعا معنی شعر چیه؟ این قسمت منظورت از این کلمه چیه؟ وخیلی سوالای ازاین قبیل.

پست مدرن یعنی انعکاس آشفتگی زندگی مردم در شعر.خیلی حرف ها  توی شعر پست مدرن ناگفته باقی می مونه تا مخاطب خودش درمورد اون فکر کنه. ببینید مثلا این بیت:

من مانده ام اینجا کنار ایستگاهی که...

من مانده ام با هر صدای گاهگاهی که...

وقتی این شعر روی وبلاگم و فیسبوک رفت با اینکه خیلی استقبال شد اما کامنت های خصوصی زیادی هم داشتم که از من می پرسیدن،"که" آخر این شعر معنیش چیه؟....

با این حال من امیدوارم کم کم این سبک شعری بین مردم هنر دوست ما جا بیفته و اساتید ما بتونن این سبک شعری رو هم در کنار سبک های دیگه بپذیرن تا "مهدی موسوی ها" برای چاپ اشعارشون به مشکل برنخورند.

من مانده ام اینجا کنار ایستگاهی که 

من مانده ام با هر صدای گاهگاهی که

-خانم فقط یک..../لحظه یاد روزهایی باش


من مانده ام با این مسیر و چاههایی که

خالی شده این شربت و این قرص ها از من

من مانده ام با ناسزا و آه هایی که

من خسته تر از پاکت سیگارهایم نیز

من مانده ام اندیشه ی آرامگاهی که

من..بوق...خسته....بوق....تر از این هیاهو..بوق

من میروم از هرکنار ایستگاهی که! 

 

 

تیره و گاه روشن. بارانی ... ابری ...برفی ... چون مادری تک تک روزها را درآغوش خود پرورد ...  آسمون خود زودتر از ستاره ها چشم باز می کند

 تا در میان حجم انبوهی از سکوت به آفرینشی شگرف دست بزند...

و از زبان دوست عزیزم ستاره جوان آسمون

 

آسمون 22ساله متولد بیست مهرماه . علاقه ام به ادبیات تقریباً از 14سالگی شروع شروع شد با خواندن شعری از فروغ عزیز... "میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش..." این را آغاز نزدیک شدن به شعر می دانم .بعد از آن گهگاه چیزهایی می نوشتم اما اعتراف میکنم هیچ وقت به کسی نمی گفتم که می نویسم تا مجبور نشوم برایش بخوانم. تقریباً یک سال و چند ماه می شود که بیشتر می نویسم و دوستان زیادی در تقویت اعتماد به نفسم نقش داشتند که همیشه عاشقانه دوستشان دارم. الان شعر و نوشتن قسمتی از وجود من است قسمتی که مربوط به روح می شود و اگر نباشد نمی شود باشم و بی نهایت دوست دارمش.
در مورد اشعار  پست مدرن باید بگویم که هنوز خیلی راه در پیش دارم برای اینکه بیشتر و بیشتر درکشان کنم. شعرهای پست مدرن را با کارهای« دکتر سید مهدی موسوی»شناختم.و کارهایشان را دنبال می کنم و دوست دارم.اما سبک شعری دیگری که دوست دارم و دنبال می کنم «موج نو»  است و درآن سبک به آثار «گروس عبدالملکیان»،بسیار علاقه مندم. در آخر باید بگویم که برای نوشتن کارها و مرحله ی بعد که به نظرم اهمیتش از اولی بیشتر است یعنی پذیرفته شدن کارها از جانب علاقه مندان، باید دانش خود را در تمام زمینه ها به خصوص روان شناسی و جامعه شناسی و فلسفه بالا ببریم.این را به خودم هم می گویم. به امید شب هایی روشن و روزهای شاعرانه موفق و مانا باشید

"برق چشمانش بود یا لرزش صدایش نمی دانم! "

هرچه که بود قلبم را فشرد و آبستن چیزی شبیه عشق کرد...

و سرانجام این قلبم بود که عشق را در اوج تنهایی اش به دنیا آورد...

و عشق نوزادی بود که  سینه ی قلبم را به دهان گرفت وآرام شیره اش را مکیدو آرام آرام پا گرفت...

زمین ها خورد و راه رفتن را بلد شد و بالغ شد و مرد شد...

من حواسم به هیچ کدام از این ها نبود

اولین بار وقتی پرنده های سادگی اش را دیدم که یک به یک دانه برچیدند و پریدند حواسم جمعش شد  و به خودم آمدم...

حالا او مانده بود و حیله گری های روباه جوانی اش...

حالا او مانده بود  و جایی که  می پنداشت دیگر برایش تنگ است...

به قلبم که مادرش بود فشار می آورد برای رهایی...

و در نبردی عشق آلود، خود را از آغوشش بیرون کشید و رفت...

مدت هاست جای بزرگتری داردجایی به سبک و سیاق دنیا ...

بزرگ است

اما دیگرقلب نیست

حالا نوبت او بود که به خودش بیاید

آمدوقتی که سرمای جای جدید بدنش را در آغوش کشید...

با اولین خنجری که از پشت به او زدند گرمای عجیبی بدنش را فرا گرفت

گرمایی که از دنیا بعید بود...ا

او به گرمای نمناک از خون  عادت داشت...

اما خون دل ،نه خون جنگ و دشمنی...

حالا جایی دارد که روی در و دیوارش رد خون است، نه خون دل ، که خون دشمنی و کینه ...

جایی دارد با  دیوارهای سنگی

نه دیوار هایی از  جنس دل...

حالا می خواهد برگردد

حالا که دیگر آنقدر بزرگ شده که قلبم هرکاری می کند جایش نمی شود

 سپاس فراوان و آرزوی بهترین ها برای دو دوست عزیز

باامید به تداوم  .هبم هرکاری می کند جایش نمی شود

 الف.  میم . یا . ن 

 

/ 25 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میلاد نویدپور

سلام امین جان هر دو شاعر رو خوندم و نمونه شعرشون رو جالب بود ولی باز هم جالب تر می شه لذت بخش بود ولی باز هم لذت بخش تر می شه الان دارم مصاحبت رو با جهانگیر هدایت گوش میدم و لذت می برم احسنت خیلی عالیه اینکه صوتیش رو گذاشتی خیلی جاله افرین[قلب]

بخشایشی

[گل]

فریده خانی

سلام امین جان.ممنون که بهم سر زدی و تولدم رو تبریک گفتی.خیلی خوش حال شدم... امین جان این آدرس سایت منه،هنوز راه اندازی نشده کامل،اما خب اولین پستم رو گذاشتم...منتظرم www.hoquet.ir ممنون میشم به دوستات هم معرفی کنی

فریده قلندری

سلام تمام مطالبو با دقت ظریفی خوندم مرسی [گل]

زهرا

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم من می ترسم پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم درود ... خوشحال میشم که دعوتم رو بپذیرید به من هم سربزنید ؟؟؟ منتظرتون هستم ها !!!

پرنده

سلام علیکم ورک شاپ نویسندگی خلاق شاید علاقه مند باشید: http://sp1992.mihanblog.com/post/286