اهالی قلم (1)

«نیت کن آزادکن»

 

پیرمرد، تکیه به دیوار کنار خیابان نشسته بود. قفسی پر از سارهای یک‌شکل جلویش، که دائم این‌سو و آن‌سو می‌پریدند و نوک می‌زدند به همه‌چیز. دردی در قفسه­ی ‌سینه داشت که از اول صبح آزارش می‌داد. آدم‌ها از جلویش رد می‌شدند و نگاهی گذرا می‌انداختند.

جوانی به او نزدیک شد و گفت: سلام. چه خبر؟ چه احوال؟

پیرمرد با صدایی‌که به‌سختی شنیده می‌شد جواب داد: هیچی. خبری نیست.

جوان جلوی قفس چمباتمه زد و با توک انگشت‌هایش به رو و کنار قفس می‌زد و پرنده‌ها را آشفته می‌کرد.

-  نکن بابا جون نکن. دلشون آشوب می‌شه.

جوان گفت: ای بابا امروز سرکیف نیستی‌ها.

مردی عینکی‌که از جلوی پیرمرد می‌گذشت لحظه‌ای ایستاد و گفت: آقا فروشیه؟

پیرمرد نگاهی انداخت و بلند گفت: نیت­کن. آزاد­کن.

مرد شانه بالا انداخت و رد شد.

جوان گفت: ای بابا بفروش این پرنده‌هارو. پول بیشتری گیرت میاد که.

پیرمرد چشم‌های درشت و زاغش را چنان سمت پسر میخ کرد که او از جایش بلند شد و گفت: حرف بدی نزدم بابا. امروز سرکیف نیستی. بی‌خیال ما رفتیم.

دختر جوانی‌که شال سفیدی به گردن انداخته بود، نزدیک شد. سلام کرد. پیرمرد جوابش را داد و لبخندی زد و گفت: بازهم که اومدی؟

- بله که اومدم. به آرزوم رسیدم و همون‌طور که قول داده بودم، اومدم که یه پرنده دیگه آزاد کنم.

پیرمرد دستش را از دریچه کوچک قفس تو برد و یکی از پرنده‌ها را گرفت و داد دست دختر. دختر که انگار چندشش می‌شد پرنده را در دستانش نگه دارد سریع دست‌هایش را باز کرد و پرنده پرکشید. اسکناسی به پیرمرد داد. پیرمرد گفت: الهی خوشبخت بشی.

دختر خندید. تشکر کرد. رفت.

پیرمرد سیگاری از قوطی آهنی جیب بغل درآورد. گذاشت گوشه لب و آتش را گرفت به سر سیگار. کام می‌گرفت و با آهی از ته‌دل دود را به هوا رها می‌کرد. پسرکی دست در دست پدرش از دور می‌آمد. نگاه انداخت به پیرمرد و قفس و درحالی‌که دست پدرش را تکان‌تکان می‌داد، گفت: بابایی بابایی. جوجه من جوجه می‌خوام.

از حرف پسرک، نگاه پدر رفت سمت پیرمرد و قفس. لبخندی روی لبش نشست و گفت: این‌ها که جوجه نیستن پرنده‌ان. تازه فروشی هم نیست.

پسرگفت: چراچرا فروشیه فروشیه.

 و پدر را کشاند به‌سمت پیرمرد و قفس. پیرمرد که حرف‌هایشان را شنیده بود، گفت: نیت کن آزاد کن.

پسرک بی‌توجه به حرف پیرمرد پرسید: آقا چنده؟

پیرمرد تکرار کرد: نیت­کن. آزاد­کن.

پسرک نگاه به پدر انداخت و او گفت: دیدی گفتم.

پسرک یک پایش را چندبار به زمین کوبید و گفت: من... جو...جه... می...خوام.

پدر لبخندی زد وگفت: این پرنده‌هارو باید آزاد کنی. یه آرزو بکنی تا خدا آرزوتو برآورده کنه.

پسرک سرش را کجکی کرد و گفت:

- یعنی چی بابایی؟

- ببین بابایی مثلاً من اون‌دفعه یه پرنده آزاد کردم و دعا کردم دایی رضات آزاد بشه. دیدی آزاد شد؟ دیدی اومد؟

پسرک دوباره با لب‌هایی آویزان گفت: من... جو...جه... می...خوام.

پدرنگاهی به پسرک انداخت و گفت: باشه. بهت می‌دم ولی باید قول بدی که آزادش کنی.

پسرک به علامت تأیید گردنش را کج کرد و گفت: باشه. قول قول... قول مردونه.

پدر با اشاره به قفس گفت: یکی  بهش بده.

پیرمرد دستش را از دریچه کوچک قفس تو برد و یکی از پرنده‌ها را گرفت و داد دست پسر.پسرکف دو دستش را پرانتز کرد دور پرنده و نگاه کرد به پدرش.

پدر گفت: ولش کن بره دیگه.

پسرک دلش نمی‌آمد لذت در دست داشتن پرنده برایش به این کوتاهی باشد. پرنده را برانداز کرد و سر پرنده را که زیاد تکان می‌خورد، با ترس بوسید. گردنش را کج کرد و به پدرش گفت: ببریمش خونه؟

- تو قول دادی. قول مردونه.

با دیدن سگرمه‌های درهم پدر، دست‌هایش را به‌سمت بالا پرت کرد و پرنده پرزنان رفت. پسر از این کارش می‌خندید.

پیرمرد گفت: نیت کردی؟

پسرک انگشت به دهان برد و گفت: ااااا یادم رفت.

پیرمرد خندید و سرفه‌اش گرفت و گفت: عیبی نداره الان هم می‌تونی نیت کنی.

پدر دست پسرش را گرفت و اسکناسی به پیرمرد داد و او را با قفسش تنها گذاشت.

پیرمرد چشم‌هایش را بست و حواسش پرت شد به گذشته‌هایی نه چندان دور و سوال‌ها و حرف‌ها در سرش تکرار می‌شد و تکرار.

«از پسرت چه خبر؟... می‌گن شهید شده... نه بابا اسیره یکی از رفیقاش می‌گفت... اسیرا دارن آزاد می‌شن پسرت نیومد؟... بنده‌خدا مفقود شده انگار...»

همان‌طور که چشم‌هایش بسته بود، قطره اشکی از لای پلک‌ها بیرون آمد. از گونه‌اش لغزید و در ریش سفیدش گم شد. فکر کرد این‌همه سال که پرنده آزاد کرده و نیت کرده پسرش برگردد چرا هنوز خبری از او نیست. دستش را آرام به‌سمت قفس برد. دستش مردد نزدیک در قفس ماند. گفت: نه برنمی‌گرده. برنمی‌گرده. من هرچی پرنده آزاد کنم هم برنمی‌گرده.

بازصدایی از درونش گفت: خوب یه‌بار دیگه امتحان کن. این‌بار شاید برگرده.

درد قفسه سینه‌اش بیشتر شده بود. نفسش بند می‌آمد. دستش رفت سمت دریچه کوچک قفس و آن‌را بالا زد و سرش را عقب برد و تکیه داد به دیوار. آرزو کرد که پسرش را یک‌بار دیگر ببیند. پرنده‌ها نا‌باورانه به‌سمت دریچه می‌آمدند و پرمی‌کشیدند. دستی به شانه پیرمرد خورد. چشم باز کرد. رزمنده‌ای را جلویش دید که لبخند می‌زد. چندبار چشم‌هایش را بازو بسته کرد و سپس مالید. ناباورانه گفت: تویی پسرم؟

-  آره. منم بابا. نیت کردی اومدم به دیدنت. اومدم که دیگه پیشت بمونم.

پیرمرد سنگینی وزنی را در وجودش احساس کرد که مانع از آن بود بلند شود و پسرش را در آغوش بگیرد. دو دستش را به‌سمت او گرفت و او جلو آمد و دودست پیرمرد را گرفت و از جایش بلند کرد و دستش را حلقه کرد به دورش.

پیرمرد همان‌طور کنارخیابان نشسته بود و سرش را تکیه داده بود به دیوار. آخرین پرنده از دریچه قفس بیرون پرید. لحظه‌ای روی شانه پیرمرد نشست. سر پیرمرد شل شد سمت شانه‌اش. پرنده پرکشید و رفت.  

 مهدی رضایی                                   

 

پایان

 

 

 

/ 36 نظر / 58 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ذهن نوشته های من

عالی بود سطر سطرش به دلم نشست وباهمه یوجود حسش کردم موفق باشی

شقایق

امروز صبح آسمان خداوند خم شد آمد پایین ... همین جا ... کنار من محکم ایستادم تا آسمان روی شانه هایم گریه کند صبح آسمان بارید امروز صبح آسمان روی شانه های من بارید امروز در این دنیا نبودم جایی بودم طرفای آسمان ... جایی نزدیک خداوند خدا همه آرامش های دنیا را یک دست کرد و گذاشت توی دلم به گمانم دعایت گرفته بود "مادر"

درگاراژی

سلام خسته نباشید ! وموفق باشید سری به ما هم بزنید ![گل]

jj

آنقدر تاوان گذشته را بالا آورده ام که هیچ در درونم باقی نمانده... حتی احساسی که در جوش و خروش بود. در بطن وجودم سقط میشود. جان میکند این امید در میان تیزی واژه ها... و جان میدهم در آغوش سیه جامعه این گور سپید. من... برای آخرین لحظه.... آخرین قلمی که به پایان نرسید و یک هوای بی وزن...

حدیث میرفیضی

سلام.خسته نباشید.ممنون برای دعوت.زیبا و خوب و مفید بود مثل همیشه.قلم و تفکرتون همواره پایدار

سایه

خیلی زیبا و عالی موفق باشید

فرىده قلندرى

مرسى عىنهو همىشه استفاده کردم [گل]