ادامه دارد...

 

 

به نام صاحب زیبایی ها

 

از بزرگ ترین چیزی که تنفر داشت خود سانسوری بود ، می خواست حرف بزند چرا که فکر می کند کوچک ترین حق هرانسانی باشد و گفت:

آن دو پسرکم سن و سال که هرکدام سعی می کرد تا دیگری از فال های او بخرد.بهانه اش همین بود که تازه از مدرسه آمده و چیزی نخورده ،گاه گاه دست به قلم می برد، برای این گناه بزرگ خودش را متهم می کرد تا قصه زندگی روسپی ها را دنبال کند ، دقیق به شگردهای معامله گرها گوش کند، همین ها که از اتهام حضور او در صحنه ای باشکوه از دنیا ی خود جرم بزرگی ساختند، مجازاتش مشتی بد و بیراه  ناشی از عصبانیت بود .

گوشش باز هم تاب شنیدن داشت ،چند شب گذشته بود ، مدتها او را از دور می شناخت ،از او تعریف  می کردند ، این بار نوبت به خودش رسید تا ازآن که طعم هر کار ممکن با روسپی ها را چشیده چند  کلمه بشنود. با اعتماد به نفسی سرشار از پوچ گرایی ماجراها را به هم مرتبط می ساخت . چاره ای نداشت مگربا سکوتی معنا دار قصد می کرد تا باورکند .

برای آرام ترشدن فرصت های زیادی پیش رویش بود ، از موسیقی غربی استفاده کند، چند ساعت راه برود و به آرزوی پایان دنیا فکر کند . بهتر این که همان جا می نشست ،متوجه نگاه دیگری نمی شد و همه الفاظ و افکار درهم و پریشانش درنقطه ای که به آن خیره شده بود جمع می شد .

متوجه نبود روی چمن ها قدم می زد و همه واژه ها با الفبایی ازرنگ های مختلف به شکل تیره ای جلوی چشمانش تداعی می شد.

او باید هرچه زودتر تکلیفش را با خودش روشن کند.

این ماجرا برای همیشه ادامه دارد ...

/ 3 نظر / 16 بازدید
میلاد نویدپور

سلامی دوباره امین جان عالی بود مثل همیشه می دونی هر آدمی الان تو جامعه ما یک همچین حالتی تو خودش داره اگه کسی بگه نداره خودش رو گول زده. این تمام انسان جامعه ماست در وضعیت کنونی که خیلی خوب بیان شده. هر کسی این تو زندگیش انجام می شه به نوعی... .

زهراسالاری

این ماجرا برای همیشه ادامه دارد.... سلام...خیلی خوب بود برقرار باشید

هم دانشگاهی

همه ما باید تکلیفمون رو با خودمون روشن کنیم. زیبا بود. نویسا باشید[گل]