کتک هم خوب خوردیم ...

 

به نام صاحب زیبایی ها

 

هفت سال بعد ...

یه کاپشن قرمز با شلوار جین گشاد ، گریه کردن معنی ندارد ، خیلی زود وارد دم و دستگاه لیوشامپو می شود .

زنگ تفریح تموم شد ، بیاین جلوی بچه ها رو بگیریم ، اینقدرهل می دهیم ...  کسی زورش به ما چند نفر نمی رسد و پشت درمی مانند .

هرچه به ما می خندند قوی تر می شویم . سایه مرد ناشناسی پیداست که هیچ شباهتی با دارو دسته مخالف ندارد .کسی که این همه مدت زورش را زد تا تو بیاید مدیرمدرسه است .

قیافه اش عجیب تر از خودش شده ، پلاسیده ای که یک کبریت به آن کشیده بودند ، او و دار و دسته باید تا دم دفتر طمع تلخ پس گردنی و لگد را مزه   کنند ...

زنگ ورزش باید تا زمین خاکی می رفتیم . روزهای بارونی اصلا روزهای خوبی نیست ، با گل ته کتانی نمی شود به مدرسه های مدرنیته ایرانی پا گذاشت . هر کس کارش را با چوب خوب تمام  نمی کرد قربانی پس گردنی های معلم ورزش می شد . احساس می کردی که گوشت دیگر چیزی نمی شنود

روزاول و آخریک معلم ، باید از کوچک ترین بهانه ها ی بی دلیل استفاده کند . از کلاس همهمه ای بلند شد تا او ساعت را از بغل دستی اش بپرسد ، فقط باورش نشد که چند لحظه بعد ضربه سنگینی بیخ گوش او نواخته می شود هنوزهم چون روزهای اول گریه کردن برای او بی معنی است اما نه جایی   که آن حرف لعنتی را زد  

"فردا با بابات می آی مدرسه . چرا نداره که واسه تو یه ساعت بگیره "

نوبت به پرشوری نوجوانی رسید ، می خواست که در انتخاب شخصیتش آزاد باشد ، به این باوررسیده بود که هر انسانی قدرت انتخاب و اختیار دارد و او این را پسندیده بود اما دیگری باید هرروز جلوی در مدرسه می ایستاد و دستش را توی موهایش می زد تا یک پس گردنی حواله سرش  کند.

حتی تداعی لحظه به لحظه آن اتفاقات و آن تحقیرها خیلی کم رنگ تر از آن چیزی است که امروز به چشم خودش می بیند ، آن معلم ورزش پس از مدت ها کم شنوا شد و دیگری هم نمی داند چه طور باید  با درد فشنگ هایی که از زمان جنگ به یادگار در سرش به جا مانده کنار بیاید .

او اصلا دلش نمی خواست این تاوان گناهانی باشد که درحقش روا داشتند ،

این روزها بیشتر به این فکر می کنم که اگردر بچگی ،سر کلاس درس کتک خوردیم اما به راستی تاوان کتک های سخت تری که امروز در هر لحظه و ثانیه می بینیم ، می شنویم ، لمس می کنیم و می چشیم را چه کسی می دهد ؟

ادامه دارد ...


 

/ 9 نظر / 7 بازدید
زهراسالاری

سلام جناب موسی وند... حکایت همان روحی است که گاز زده می شود و .... جالب بود برام...قلم روانی دارین:) ولی خب چرا ادامه دارد؟ تا پست بعدی آدم از فضولی...ای بابا

jilarasekh

[گل]درود وسپاس از دعوتتان

مقنی

عالیست تکان دهنده و زیبا

میثم ک.ف

پس گردنی ها هم حال عجیبی داشت...ازون بهتر شلنگی که می زدند کف دست تنبلی هامون... -------- راستی من دوباره برگشتم...یه سری هم به ما بزنید خوشحال میشم...

فرزاد ارشادی

سلام... احسنت. قلمى دلنشینی داری آفرین. از دعوتت ممنون[قلب]

میلاد نویدپور

امین این مطلب فوران از حقیقتت رو خوندم ولی دوست دارم این عکس رو چاپ کنم بذارم حای عکسایی که الان بالای کلاسا نصبه. این مادر قهرمان اصلی جامعست... .